داییم خیلی وقت نیست که اومده کرمان ، می گه کرمان چرا این قدر گدا داره ؟ ! امروز توی خیابون دیدم راست می گه ها توخیابون پره از مشاغل کاذب که خودش یه جور گدائیه ، این روزا خیابون پره از دستفروشای گل نرگس ، داشتم یکیشون رو نگاه می کردم ، به سنش ، سلامت جسمانیش و سر و وضعش نمیومد تنها شغلش این باشه ، جوون سالم ، ورزیده و خوش لباسی که گل نرگس می فروشه بیشتر فکر می کنی که زیر نیم کاسه دستفروشی اش شغل دیگه ای هم در حد کاسه داشته باشه ؛ پشت چراغ قرمز خیره به اون بودم فکر می کردم به زندگیش و اینکه چه می کنه خودش و خونوادش ؟ این که خواهر و برادر کوچکترش سر کدوم چهارراه و چی می فروشن ؟ توی همین افکار بودم که توجهم به پارچه نصب شده بالای سرش جلب شد : " بسیجی یعنی . . . " بقیه شو نخواستم بخونم ، دوباره حواسم پرت شد به زندگی مردم و کارای بسیج توی جامعه ، هدف بسیج از کاراش و . . ./ صبح به داداشم که داشت به پخش گریه احتمالا ریاکارنه مستمعین دعای عرفه از سیما انتقاد می کرد می گفتم : " تو هم مثل من اعصاب که نداری زمین و زمان رو به هم ربط می دی که ! . . . " پ . ن : گفته بودم لوگو بازی دوست ندارم ولی به توصیه بابالنگدراز این لوگو ( سمت چپ ) رو هم گذاشتم !! اگه روش کلیک کنید توضیحات بیشتر رو توی وبلاگ خودش می بینید . وقتی بابات که همیشه اسوه صبر و شکرگزاری و رضایتمندی بوده برات ، برگرده بگه عجب دنیای مسخره و کثیفیه ، یعنی اوضاع خیلی خیطه!!! وقتی می ری تو مغازه یه صندلی خالی پیدا می کنی می شینی روش ، پیرمرد کناری می گه لااله الا الله و پا می شه . . . وقتی می ری مهمونی سر میز بچه قومت با زن و دوتا بچه میاد می گه لطفا اون ور بشین که . . . وقتی توی یه جلسه هیچ جای خالی نیست و فقط صندلی کنار تو خالیه اونوقت طرف با یه بچه 15 کیلویی یه ساعت وامیسته تا کنارت نشینه ! وقتی می ری درمانگاه و می بینی دکتر با 20 سال سابقه کار فشار خون مریض رو از روی آستین می گیره !یا معاینه نکرده دارو می نویسه ! فکر می کنی که حتما یه مرضی تو دلشون هست دیگه . . . امروز رفتم مطب دخترخاله و دندون عقلم رو کشیدم ، فردا هم یکی دیگه می کشم ، کم کم عقلم داره ته می کشه ، بی عقلی هم عالمی داره ها !! کاش می شد دندون عقلانیت رو کند و انداخت دور تا . . . اصولا عقل جزو بیخودترین آفریده های خداست چه دندونش و چه خودش! چند روز پیش رفته بودم یزد یه سرم بیمارستان به بچه ها زدم ، همه می پرسیدن استرس نداری داری می ری طرح ؟! منم با غرور همیشگیم می گفتم نه ، قرار نیست اتفاق خاصی بیفته ، همون کاری که چندساله تو بیمارستان با نظارت استاد می کردی حالا باید تنها انجام بدی !!! امروز پیرو چند تلفن و پیگیری ماجرای مسکوت شده اعزام طرح بنا به دلایلی قرار شد کارم رو هر چه زودتر شروع کنم و حتی پیشنهاد شد فردا خودم رو به واحد مورد نظر معرفی کنم ، بنابراین فقط 2 ساعت وقت داشتم تا آماده بشم و راه بیفتم حتی بلیط هم گرفتیم تا راهی بشیم ، برای یه لحظه اضطراب تمام وجودم رو گرفت ؛ از من بعید بود ولی احساس می کردم دارم توی مسیری پا می ذارم که هنوز شناخت کافی ازش ندارم ، معمولا تحول خودبخود کمی نگرانی ایجاد می کنه حالا وقتی بی مقدمه پیش بیاد که دیگه تکلیف معلومه ، هیچ تصوری از محیطی که قرار بود از همین فردا واردش بشم نداشتم و این باعث سردرگمی بیشترم می شد ، تازه می فهمیدم که سوال بچه ها چندان بی اساس هم نبوده . . . به هر حال فعلا قضیه منتفی شد و می تونم تا یکشنبه کمی خودم رو آماده کنم ؛ اینجوریه که 3 روز آینده برات ارزشی پیدا می کنه که این 3 ماه اخیر نداشته . گاهی
اوقات آدم می تونه با رفتارای نمایشی تا یه مدت دیگرون رو سرگرم کنه ،
افراد زیادی رو دورخودش جمع کنه و براشون کلاس بذاره و . . . ولی مطمئنا
طولی نمی کشه که خود واقعیشو به نمایش می ذاره می دونی
که اگر آدم مهمی نباشی ، اگر خیلی سرآمد و خاص نباشی ، اگر ویژگی خاصی
نداشته باشی و کلا اگر خیلی معمولی باشی ، حالا هر قدر هم که کلاس بذاری و
افه بیای فایده نداره ، به تدریج ویژگی های اصلیت خودشو نشون می ده ، پس
این کارا چیه می کنی ؟!!!اینجاست که
می گن بد نیست کمی اعتماد به نفس داشته باشی حتی اگر کاذب باشه ، این کمک
می کنه که خودت باشی و سعی نکنی از اون افه های خنده دار بیای ! جوری که
هیچ کس باورت نکنه !! معلومه وقتی خودت خود واقعیتو قبول نداری سعی می کنی
جور دیگه ای دیده شی ، ولی باور کن هر کسی اگر خودش رو همین جورکه هست
بپذیره حداقل از این نمایش مسخره قابل تحمل تره !!! تقریبا یه ماهی می شه که از نمایشگاه کتاب ، کتاب " چرند و پرند " دهخدا رو خریدم ، خیلی ازش شنیده بودم و می خواستم ببینم چه جوریه ، ولی یکی دو تا مقاله که ازش خوندم خوشم نیومد و به این نتیجه رسیدم که اسمش واقعا بهش میاد !! تا اینکه شنبه که می خواستم برم یزد از بی کتابی برش داشتم تا توی راه کمی بخونمش ، این دفعه نظرم کلا چرخید ! بعضی نوشته هاش جالبه ، بویژه که گاهی می شه به زمان حال هم تعمیمش داد و با نویسنده همزادپنداری کرد ! مثلا توی مقاله چهارم در شماره 5 صوراسرافیل ماجرای روی آوردن خودش رو به نویسندگی به تحریک یکی از دوستانش نوشته ؛ و بعد می گه که همین دوستش بر نوشته های کنایه دارش خرده گرفته ، حالا جواب می ده : ". . . اولا دزد نگرفته پادشاه است . ثانیا من تا وقتی که مطلبی را ننوشته ام کی قدرت دارد به من بگوید تو ؟ خیال را هم که خدا بدون استفتاء از علما آزاد خلق کرده . بگذار من هر چه دلم می خواهد در دلم خیال کنم ، هر وقت نوشتم آن وقت هر چه دلت می خواهد بگو . من اگر می خواستم هر چه می دانم بنویسم ، تا حالا خیلی چیزها می نوشتم . . . این ها تمام حرفهاییست که همه جا نمی توان گفت ، من ریشم را توی آسیاب سفید نکرده ام ، جانم را از صحرا پیدا نکرده ام ، تو آسوده باش . هیچ وقت از این حرفها نخواهم نوشت ، به من چه . . . من که از خودم نگذشته ام ، آخرت هم حساب است . چشماشان کور بروند آن دنیا جواب بدهند . . . " و البته این وسط چند مثال هم از حرفهایی که می دونه ولی نمی زنه !!! میاره . یه همکلاسی داشتیم : حسن . غ ؛ از خونواده ای تحصیل کرده و وضعیت مالی خیلی خوب ، ولی تنها کاری که نمی کرد درس خوندن بود ! فقط اومده بود دانشگاه تا اونم مثل بقیه اعضای فامیلشون دکتر باشه!!! البته توی دانشگاه چند مورد دیگه هم داشتیم که هدفشون فقط کسب مدرک بود ! غ سر کلاسا همیشه خواب بود یا اصلا نبود و کسی رو می فرستاد جای خودش! در گوشی بگم که یه ذره معتادم بود! خصوصیت دیگه ای که داشت این بود که اصلا ناراحت نمی شد از اینکه اعتراف کنه که درس نمی خونه و اینکه باعث درس نخوندن بقیه هم می شه ! یادمه یه بار برام شرح می داد که سال اول منو ج و م با هم بودیم من درس نمی خوندم اون دو تا می خوندن حالا من جدام ج و م هم جدا ولی هیچ کدوم درس نمی خونیم !!! من عادتشون دادم که شب تا صبح بشینیم پای ورق و صبح نریم سر کلاس !! کم کمک که جلو می رفتیم غ عقب تر میفتاد به طوری که زمانی که ما امتحان پره داشتیم اون علوم پایه داشت ! دیگه کمتر می دیدمش تا اینکه ناگهان غیب شد؛ بچه هایی که حکم خبرگزاری دانشگاه رو داشتن گفتن تعلیق شده ! ظاهرا یکی از بچه های مامایی که از قضا ید طولایی در پر کردن اوقات فراغت آقایون دانشکده داشت ازش شکایت کرده بود ، می گفتن طرف بارداره و . . . من عادت ندارم حرفایی از این دست رو خیلی زود باور کنم ، سعی کردم نشنیده بگیرم ولی ۳ سال بعد غ رو توی درمانگاه داخلی دیدم که یه بچه دو و نیم ساله رو اورده بود دکتر و البته با همون خانم فوق الذکر که ظاهرا دیگه همسرش بود ، خوب می دونست که همه ما چیزایی در موردشون شنیدیم ولی اهمیت نمی داد ! و البته خبری از علایم اعتیاد هم نبود . بعدا از بچه ها شنیدم که غ در مورد اتهام وارده تبرئه شده ولی بخاطر علاقه به اون دختر باهاش ازدواج کرده و فرزندش رو هم مثل فرزند خودش می دونه ! اون موقع که من برای پایان نامم می رفتم درمانگاه داخلی اونم استاجر داخلی بود و چنان با خانم دکتر درباره بچش ! صحبت می کرد که کسی نمی تونست باور نکنه واقعا بچشه . . . این زندگی فکر کنم سرشار از اعتماد متقابله ، نه ؟! ( هر چند قرار بود من قضاوت نکنم ولی این یکی دیگه واقعا نوبر بود! ) خونه حسابی سوت و کوره نصف جماعت خوابن و نصفه دیگه با پچ پچ حرف می زنن تا اون نصفه خواب نپرن از خواب ؛ اون وقت می گن چرا همش می ری وبگردی ؟ بشینم پچ پچ کنم خوبه؟!! اخیرا بعد از مدتها باطن گرایی و تفکر درعمق حوادث! ، به این نتیجه رسیدم که بعضی ماجراها ظاهرشون دلچسبه ولی تا وقتی به عمق ماجراها گیر ندادی !! من کلا توی روابط اجتماعی کمی خنگم !! معنی بعضی حرفا رو نمی فهمم ، درست برعکس مامانم ! اینه که از روابط دوستانه بیشتر لذت می برم تا روابط خانوادگی و فامیلی ، بعضی چیزا هست که خنگ نباشی هم بهتره خودت رو بزنی به خنگی ! - امشب مهمون داشتیم ، صبح که از خواب پا شدم خواهرم از شیفت شب بیمارستان اومده بود داشت اتاقا رو جارو می کرد ، منم دست بکار شدم برای کمک ؛ نزدیک ظهر با مامان رفتیم برای خرید میوه ، وقتی برگشتیم خواهرم هنوز توی آشپزخونه بود خواهر دیگم هم از سر کار برگشته بود و کمکش می داد ، تا ساعت 5/5 یه کم دیگه فعالیت کردم و بعد دیگه بیهوش شدم ! خواهرم هنوز مشغول بود . . . هیچ وقت وقتی قراره کاری انجام بشه کارا رو تقسیم نمی کنیم ولی همیشه سهم من کمتر از بقیه می شه ! انگار انرژی کم میارم . - آخر شب صحبت فعالیت آقایون توی کارای خونه بود: برادرم از حقوق خودش دفاع می کرد که توی خونه به خانمم کمک می کنم ، گفتم داداشای من هر دو تاشون همین جورن ، کمک کردن توی خونه براشون واجب کفاییه و اگه تعداد خانما به حد نصاب نرسه کمک می کنن !! داداش می گفت خوب درستش هم همینه !! - پسر عمم می گه یه روش آب درمانی یاد گرفته و می خواست بدونه خوبه یا نه می گفت صبح ناشتا باید 6 لیوان آب بخوره و تا 1 ساعت چیزی نخوره و بعد صبحانه بخوره ، اطلاعی از این روش نداشتم ، گفتم بصورت اثبات شده جایی نخوندم به هر حال مصرف آب زیاد ضروریه ولی چیزی که می گی عملی نیست ! گفت 1 ماهه دارم این کار رو می کنم و خیلی هم شاداب شدم ، ولی خانمش معتقده که چاق شده !!! - دیروز زنگ زدم دانشگاه مشهد می گم کی باید مراجعه کنم می گه باید توی سایت جلوی اسمتون یه شماره پرونده بیاد می گم جلو اسم من نوشته : مدارک دریافت شد!! می گه خوب صبر کنید تا شماره پروندتون بیاد ؟ می گم کی میاد ؟ می گه هر چند روز یه بار سر بزنید به سایت تا بیاد !!! سال اول دانشگاه با دختری آشنا شدم به نام نجمه که آخر خلافا بود ، از دزدی و دو به هم زنی و شایعه پراکنی بگیر تا مسایل شخصی خودش مثل چاخان و پسر بازی !!! همه کاری می کرد ؛ خیلی طول کشید تا دستش برام رو شد ، برای من که تازه داشتم آشنایی با افراد مختلف رو با روحیات و فرهنگهای مختلف تجربه می کردم قابل هضم نبود که چطور این کارا رو می کنه ؟!! ولی حس می کردم این جور آدما مثل کتابی می مونن که باید کامل بخونیش و خودت نقدش کنی نه نقد بقیه رو دربارش بخونی ! نجمه فقط یک سال با ما بود و بعد دانشگاهش عوض شد قبل از رفتن با یکی از بچه ها درگیر شد و تقریبا توی دانشگاه بخاطر کاراش معروف شده بود کارش به حراست و کمیته انضباطی کشیده شده بود و همزمان چندتا شاکی داشت ؛ و شاید انتقالی گرفتنش که کاملا اتفاقی جور شد بهترین کمک بود برای فرار از این مخمصه، تا مدتی ازش خبر نداشتم و البته کنجکاو هم بودم که چه می کنه ؟!! چندی پیش یکی از بچه ها از دانشگاهشون اومده بود ، نمی دونست چه گذشته ای داشته ، ولی کلی ازش تعریف کرد که یکی از بهترین دوستاش بوده و درسش یه سال دیگه تموم می شه ، دو سه سالی هم هست که ازدواج کرده شوهرش بچه خیلی خوبیه ، و حسابی راضیه خلاصه. . . نمی دونم واقعا چقدر تغییر کرده ولی نمی تونم باور کنم آیدا که همیشه روی انتخاب دوستاش وسواس داشت با همچین آدمی دوست شده باشه ، مگر اینکه نجمه دیگه اون نجمه نباشه ! اینکه چطور تونسته با بچه ها ارتباط برقرار کنه و چکار کرده هنوز برام سواله ، موندم تو حکمت کارای خدا که وقتی یه نفر تصمیم به تغییر بگیره خدا تمام گذشته رو براش پاک می کنه ؛ و راه رو هموار برای ساختن دوباره زندگی ، البته اگه دخالت ما کارا رو خراب نکنه !! به هر حال همیشه فکر می کردم اگه بخوام درباره آدمایی که برام تجربه بودن بتویسم ، درباره نجمه می شه یه کتاب نوشت ؛ ولی حالا فکر می کنم بهتره پروندشو ببندم . - یکی از بچه ها دیروز صبح زنگ زده بهم ، قرار بود واسه طرحش بره بندر ، حالا زنگ زده که رفتم تهران و بابام دنبال کارمو گرفت و رفت پیش وزیر و . . . و . . . . و . . . خلاصه حل شد و می رم کرمان یعنی می مونم کرمان! بعد می پرسه حالا جیرفت بهتره یا نمی دونم کجا ؟!! می گم مگه مرجان انصراف داده ؟ به تته پته میفته !! خوب بنده خدا من که تو رو می شناسم ، می دونم یه روده راست تو شکمت نیس ، می دونم دو روز که صدات در نیاد یعنی داری یه کارایی می کنی ، حالا زنگ زدی بگی چی ؟ خوب تو که قبلا تصمیم نگرفتی چی بگی اصلا زنگ نزن عزیزم !!! . . . حالا از دیروز تا حالا مامان هی از این و اون نقل قول می کنه که جایی که تو می ری خیلی خوبه ، داداش می گه بیا پیش من و خلاصه هر کسی تلاشی در جهت حمایت می کنه ، ولی من از جایی که می رم راضیم فقط . . . - پس فردا مهمون داریم با مامان داشتیم کوفته قلقلی درست می کردیم که واسه مهمونا کلم پلو بپزیم ! کوفته ها رو که درست کردیم گفتم من دیگه می رم وبگردی ، فکر کردم مامان هم می ره می خوابه ولی همین الآن خوابید! نمی دونم این یک ساعت چه می کرده ؟ وجدانم درد گرفت !!! - دیروز دختر خاله با نامزدش اومده بود خونمون دیدن داداش اینا ، تازه عقد کرده و من بار اول بود که همسرش رو می دیدم ، خیلی به دلم نشست به بابا می گفتم اصلا احساس نکردم که بار اوله می بینمش ، درست برخلاف نفر قبلی که اولین بار توی مراسم نامزدی دیدمش و مطمئن بودم با هم نمی سازن ، آخرش هم دم عروسی همه چیز به هم خورد ! امیدوارم این دفعه هم شناختم درست باشه . - راستی قالب هم دوباره عوض شد همین جور عشقی ! ولی ظاهرش پسندم نیست ! رنگ پستام هم مشکل پیدا کرده ولی حسش نیست درستش کنم ، شاید وقتی دیگر . خدا رو شکر ما از داداش خیلی شانس اوردیم هر دو جملات نغز زیاد می گن ، مثلا امروز داداش بزرگه می گفت : وقتی کسی باهات درد دل می کنه سعی کن بدون اینکه به دردش اهمیت بدی ، به خودش اهمیت بدی ؛ و توضیح اینکه : اگر بخوای برای هم دردی خیلی باهاش همراهی کنی و دردش رو بزرگ جلوه بدی لحظه به لحظه غمگین تر می شه ! و اگر دردش رو بی اهمیت جلوه بدی خوب فکر می کنه درکش نمی کنی !!! ولی اگر همراهش بشی و بعد از کمی سکوت با ملایمت و البته زیرکی موضوع صحبت رو به سمت مسایل شیرینتر بچرخونی ، بهترین کمک رو بهش کردی . - چطوری ؟ - ای . . . شکر خدا . . . - آره ، در هر حالی آدم باید خدا رو شکر کنه . . . - بله موافقم ، ما شکر می کنیم خدا دیگه خودش معنیشو می فهمه !! یه جایی خوندم اگر تو کاری تردید داشتین بهترین کار اینه که صبر کنید . . . فکر کنم الآن درست می تونم درک کنم که این صبر کردن بهترین گزینه اس ، وقتی اون قدر همه چیز قاطی و آشفته اس که نمی دونی چی اولویت داره کمی منتظر بمونیم تا اوضاع پایدارتر شه ، بعضی چیزا رو زمان بدون دخالت ما جهت می ده و بعد معلوم می شه که وظیفه ما چیه . خونه ما خونه پر رفت و آمدیه ، نه که خیلی مهمون بیاد وبره ، نه ! خودمون هی میایم و می ریم ! از وقتی که یادم میاد همیشه یکی تو راه سفر داشتیم و مامان در حال حصار کردنش با انواع ادعیه مخصوص بوده !! امروز هم از همون روزاست : دیشب داداش کوچیکه راه افتاده و صبح رسیده ، داداش بزرگه با خانم و دختر دو ماهه اش صبح حرکت کرده و شب می رسه ، خواهر بزرگه دیروز ظهر رفته بیمارستان و صبح اومده و ظهر رفته !!! حالا در نظر بگیر که در چنین خونه ای تنها زمان مناسب خواب نیمه شبه که اینجانب اون رو پای نت از دست می دم ! دیشب یعنی صبح ساعت 5/5 بار و بندیل را برداشته و در هال خوابیدیم که مادر خانمی اومد و گفت چرا توی هال ؟ یخ می زنی ! و بعد بخاری رو روشن کرد ، بیدار که بشم دیگه به این زودیا خواب نمی رم ! 7/5 بود که خواب رفتم و 8 خواهر جان با سر و صدا اومد و سراغ مسافرا رو گرفت ! پتو رو بر سر کشیدیم و سعی کردیم کمی بخوابیم سر و صداهای دیگری نیز آمد که ظاهرا با من حرف می زدن و جوابهایی هم می گرفتن !!! ولی من دیگه تا 9/5 چیزی نفهمیدم تا اینکه 9/5 آقای پدر اومده که مامانت گفته غذا بپزی !! پاشو ! - نگفته چی باید بپزم ؟ - نه یه چیزایی بهت گفت تو هم گفتی باشه !!! با چشم بسته و به سختی موبایلم رو پیدا می کنم و از مامان می پرسم : خورشت آماده اس فقط پلو بپز ! داداش کجاست ؟ - مگه اومده ؟ - آره ! اون داداش حرکت کرده ؟ - نمی دونم ، بابا ؟ !! بابا : آره با توجه به دستورالعمل دریافتی می تونم یه چرت دیگه بزنم ، ولی آقای پدر که بگه پاشو دیگه نباید خوابید به اکراه پا می شم و . . خلاصه صبح تا حالا بخاطر بی خوابی دیشب و عدم جبران امروز صبح خمارم ، ظهر همه یه کلام معتقد بودن که من اعتیاد به نت دارم و . . . من همه چیز رو انکار کردم و حالا که همه رفتن سر کار خودشون گفتم سری به وب بزنم ببینم دنیا دست کیه ! ولی کم کمک باید برم تو ترک دو روز دیگه که رفتم دار و دهات و دسترسی به نت نداشتم سندرم قطع مصرف می گیرم . . . نه آقا جان ،هر چی می خوای بگو ، نمیام ! من جونمو بیشتر از این حرفا دوست دارم که با این پیاما خر شم برم تو خیابون ! شعار بدم یا مثلا سکوت کنم و این چیزا . . . من سبزم ، خودمم باور دارم کافیه ، حالا هی برو این ور و اون ور تبلیغ کن که برای اثبات سبز بودنت باید شونزدهم بیای توی خیابون ، من نه میام نه شعار می دم نه اعتراضی دارم و نه هیچ چیز دیگه ، همون کاری رو می کنم که گفتی نکن ، می شینم تو خونه ببینم چی می شه !!! دعا می کنم فقط . . . ولش کن اصلا دعاهامم تو دلم می کنم ! سکوت مطلق ! برای سلامتی لازمه ! ای بابا انگار قاط زدم دوباره دارم چرت و پرت می گم ! ولش کن برم بخوابم ، صبح به خیر ! چند روزه فکرم مشغوله هر چی فکر می کنم به نتیجه نمی رسم ، قضیه حیاتیه ، پای جایزه ویژه شمس العماره در میونه !! واقعا شما فکر می کنین انتخاب لیلا کیه ؟ بدون دلیل قبول نیستا !!! چیه ؟ نکنه فکر کردی نگران محل اعزامم هستم ؟ نه بابا اون که معلوم شد قراره از 10-12 روز دیگه شروع به خدمت مقدس طرح کنم !!! حالا بگو جواب مسابقه رو چی بدم ؟! ترم پنجم درس میکروب شناسی استاد پرویز . الف سن تخمین زده شده : حدود 75 سال ویژگیهای اصلی : نظم خیلی خیلی خیلی زیاد ، حساسیتهای عجیب و غریب ، جدی در درس دادن ، شهرت در امتحانای خیلی سخت ، عشق به کار و تدریس . خدا رحمتش کنه من که عاشق پیرمردا هستم ولی هیچ پیرمردی رو اینقدر دوست داشتنی نیافته بودم ، وقتی حرص می خورد این قدر بامزه می شد که هوس می کردم هی حرصش رو دربیارم ! البته نیاز به زحمت من نبود ، با وسواسی که اون روی نظم کلاسش داشت و بی نظمی بچه ها خود بخود این مهم اتفاق میفتاد : یکی از چیزایی که روش خیلی وسواس داشت چیدمان کلاس بود ! ، حالا فکر کن دانشجوی ترم پنج که امتحان علوم پایه داره و کلاس اومدنش زوریه ، باید جاش رو سر کلاس میکروب حفظ کنه ، همون جلسه اول تعداد صندلیهای هر ردیف رو با سرنشینانش ثبت می کرد و جلسات بعد ربع ساعت با بچه ها سر وکله می زد که همون جور بشینید !!! بچه ها هم که نقطه ضعفش دستشون اومده بود به عمد جابجا می نشستن تا وقت کلاس رو بگیرن ؛ از چیزای دیگه ای که روش حساس بود این بود که احدی نباید سر کلاس جزوه بنویسه یا صداش رو ضبط کنه ، و الحق هم جوری درس می داد که نیاز به هیچ کاری جز گوش دادن نباشه ، و لازم به توضیح نیست که چنین استادی غیبت بچه ها رو تاب نیاورده و در صورت وقوع غیبت فرد خاطی بدون تعارف خذف می شد . . . همون طور که گفتم امتحاناش هم معروف بود به طوری که طی هر امتحان تقریبا تمام کتاب 400 صفحه ایش رو باید می نوشتیم به اضافه چند پرسش چهار گزینه ای ! خلاصه که امتحانش امتحان بود و اگر هم کسی به هر دلیل نمره قبولی رو کسب نمی کرد هیچ امیدی به التماس و گریه و زاری نبود ، یکی از بچه های ما که افتاده بود تا تهران هم رفت ولی بی فایده بود، و این باعث می شد که متاسفانه آه خیلی از بچه های ترم پنجی پشت سرش باشه ! سر امتحان حتما باید خودش حاضر می شد ، بنده خدا سنش سه برابر ما بود ولی از من یکی که خیلی پرانرژی تر بود ، این همه راه رو از تهران می کوبید میومد که مثلا 2 ساعت امتحان بگیره و بره! یادمه ترمی که به ما درس می داد اون قدر بدحال بود که اگه ماژیکش میفتاد و خم می شد برداره کبود می شد با این حال همیشه سر ساعت توی کلاس حاضر بود ! . . . خلاصه از درسی که داد تا یاد بگیریم و البته یاد نگرفتیم اگه بگذریم کلمه کلمه حرفاش حاصل تجربه هایی بود که بی دریغ در اختیارمون قرار می داد ، هنوز صداش تو گوشمه که دلسوزانه نصیحتمون می کرد تا دست از بازیگوشی برداریم و آدم شیم ! ولی همون موقع هم من فقط عاشقانه حرفاش رو گوش می دادم و لذت می بردم و به این فکر می کردم که یه آدم چقدر می تونه به کارش علاقه داشته باشه ، ولی موقع درس خوندن که می شد با خودم می گفتم خوب اون خیلی آدم مهمیه من که نمی خوام زندگیمو مثل اون وقف کارم کنم ، و تمام انگیزه ای که دکتر برای درس خوندن ایجاد کرده بود با همین توجیه از بین می رفت !!! به هر حال اون سال و سال بعد هم گذشت . . . دو سال بعد شد استاد مینا هم اتاقی من ؛ من که بیمارستان می رفتم دیگه کمتر می دیدمش ولی دورادور خبر داشتم که بیماره و چقدرشکسته تر شده ، بچه ها جلوش جزوه می نویسن و صداش رو ضبط می کنن ، اشک توی چشماش جمع می شه و فقط می گه ننویس ! ولی دیگه توان برخورد نداره ! شایدم دوست داره ثبت بشه صداش و خاطره کلاسش ! یادمه وسطای ترم بود که با مینا عکس جدید و قدیمش رو مقایسه می کردیم و باورمون نمی شد که گذشت 2 سال از عمر بتونه با کسی این کار رو بکنه ! آخر هفته مینا گفت که استاد الف از پرواز جا مونده و نمیاد ، همون موقع مطمئن شدم که دیگه نخواهد آمد ، برای دکتر الف جا موندن از پرواز محاله ، مگر اینکه . . . هنوز دو هفته بعد و نوبت کلاس بعدی نشده بود که خبر دادن دکتر الف فوت کرده . . . الآن درس میکروب بچه های دانشگاه ما رو یکی از شاگردان دکتر الف تدریس می کنه و از همون کتاب دکتر ، ولی میکروبی که ما شناختیم کجا و میکروبی که اینا می شناسن کجا . . . پریروز یه پست گذاشتم - همین جوری - درباره انتقاد ، البته من روی پستای مربوط به نتایج هفتگی فکر زیاد می کنم ولی نتیجشو همین جوری خام خام می نویسم ! چرا که اغلب منتج شده از اتفاقات و یا خاطرات قبلی است ولی بنابر ملاحظاتی کامل منعکس نمی شه ، به هر حال گفتم شاید این موضوع انتقاد کمی توضیح بخواد ، و توضیح اینکه : من و دوستان دانشگاهیم مدتیست که وبلاگی رو با هم می نویسیم ، توی این وبلاگ تنها شرط نویسندگی هم کلاسی بودن با ماست ، ولی عملا دوستان بعضی از بچه ها رو در جمعشون نمی پذیرن ! حالا چرا ؟ چون دوران دانشگاه هم با طرف نمی ساختن و البته همیشه و همه جا بین بچه ها حرفش و سخنش بود که این فلانی رفتارش یه جوریه و . . . حالا همین نظرات رو با انواع کنایات و استعارات به خود فرد هم منتقل می کردن ، ولی این دوستمون با تصور اینکه بچه ها از اول هم باهاش مشکل داشتن و عیب از خودشونه و این حرفا کوچک ترین ترتیب اثری در کار نمی داد ! حالا نتیجه این مقاومت ها این شد که کسی مثل خواهر من ، در اولین برخورد با این فرد ، در جشن فارغ التحصیلی ، می گه :این دکترتون خیلی خنده داره !!! این روزا وقتی برخوردایی رو که باهاش می شه می بینم با خودم فکر می کنم که شاید بچه ها واقعا خیرخواهانه انتقاد نمی کردن ولی پربیراه هم نمی گفتن و بد نبود اگه کمی تجدید نظر در رفتاراش می کرد ! هر چند قبول دارم که مورد قبول بعضی افراد قرار گرفتن نه کار آسونیه و نه ارزشی داره ولی گاهی حرفای خوبی با نیات نه چندان خوبی زده می شه و بردش رو کسی می کنه که این حرفا رو گلچین کنه و از اون در تنظیم رفتارهای اجتماعیش استفاده کنه ، و کلا اینکه به نظر من همیشه کارسازترین انتقادات اونیه که از سوی یه فرد نه چندان دوست و البته بدون هیچ ملاحظه ای ارائه می شه ، که اگه بشه تحملش کرد از انتقادات ظریف ، محتاطانه و دوستانه بیشتر به کار میاد ! و در آخر اینکه : من صد در صد این حرف رو هم که انتفاد باید به روش مناسب گفته بشه تا واکنش منفی ایجاد نکنه ، قبول دارم ، ولی از آنجا که امروزه انتقاد دوستانه یافت می نشود ، گشته ایم ما !، توصیه می کنم از همان انتقادات دم دستی حد اکثر استفاده بشود ! آهان یه چیز دیگه هم می خواستم بگم و اون اینکه اینجا دو بحث جداگانه مطرحه : یکی جدی گرفتن انتقاد ، که برمی گرده به فرد منتقد چرا که گاهی فرد منتقد اندکی خطرناکه و نیازه که هر جور می شه از شرش خلاص شد ، خوب اینجا هیچ فرد عاقلی توصیه به پذیرش انتقاد نمی کنه ولی در نوع برخورد باید ویژگی های فردی رو هم که نظر می ده در نظر گرفت و تا اون رو وادار به انتقام !! نکنیم ، ولی بحث دوم پذیرفتن انتقاده که اینجا دیگه فرد منتقد مطرح نیست اون انتقادشه که باید مورد توجه باشه ! به هر حال من منظورم این بود که هر وقت انتقادی ازمون می شه یعنی یه جای کار می لنگه ، حالا اگه دنده عقب هم نمی گیریم یه ایست کامل رو دیگه می خواد . . . امروز ظهر مهمون داشتیم الآنم مامان و زن دایی و مامان زن دایی دارن با هم گپ می زنن ، ولی خوب به من چه ! من دارم واسه خودم تو وب می چرخم ، آخه جام معلوم نشده و من ناراحتم ! بابا و دایی و پسر دایی و بابای زن دایی هم دارن فوتبال می بینن تیممون هم نیمه اول 5 تا گل خورده !!! من بازم ناراحتم ! یعنی به نظرتون نتیجه می شه 10 بر صفر ؟ !!! بابا و دایی هم ناراحتن ! تازه پسر دایی هم که یه جورایی شیرازیه بازم ناراحته !!! ورزشگاه نزدیک خونمونه سر و صداش اینجاها میاد همه مردم هم ناراحتن !!! اصلا چه روزیه امروز! راستی عنوان وبلاگ عوض شد ! آخه روز اول قرار بود هر چی می خوام پیش خودم بمونه توش بنویسم ولی حالا که خیلی از دوستام آدرسش رو دارن و من هم چیزی توش ننوشتم به نظرم این اسم بیشتر بهش میاد ! بله ما به نتایج جالبی رسیدیم و آن اینکه " هیچ گاه نباید با انتقاداتی که ازمون می شه لجبازی کنیم " ،
یعنی چی ؟! یعنی گاهی انتقاداتی از ما می شه که زیاد خیرخواهانه به نظر
نمیاد ! یعنی ویژگیهای یک انتقاد سازنده رو نداره !، اغلب ما با دیدن چنین
انتقاداتی که معمولا هم هدفشون تخریب و تحقیر ماست ، فورا جبهه گرفته و لج
می کنیم ، ولی نباید فراموش کرد که این منتقد محترم اگه تونسته چنین
انتقادی بکنه پس کارای خطرناک تری هم می تونه بکنه ! نتیجه اینکه انتقاد
رو صرف نظر از اینکه با چه نیتی مطرح می شه جدی بگیریم و اگر منطقی به نظر می رسه بهش ترتیب اثر بدیم ! امروز ماجراها داشتیم با مامان و بابا ، از صبح 20 تا تلفن زدیم فقط برای انتخاب دو تا مرکز که تازه مسوولین امر می فرمایند ما خودمون انتخاب می کنیم و فرقی نداره شما کجاها رو زده باشید!!! حالا زنگ می زنی معاونت آموزشی شماره خانم ایکس رو می ده زنگ می زنی خانم ایکس شماره آقای ایگرگ رو می ده ، زنگ می زنی آقای ایگرک شماره معاونت آموزشی رو می ده ! و این یعنی دوره تسلسل بدخیم !!! از مجموع صحبتها نتیجه این شد که احتمالا 1 ماه دیگر نیز بیکارم ، و این در حالی است که دوستانی که برای دانشگاه کرمان اعزام شده اند دیروز جاشون مشخص شده !!! گمونم مدت طرحم رو باید حسابی از نظم دانشگاه مشهد لذت ببرم ! تازه هر چی هم ازشون می پرسی می گن مطمئن باشین از کرمان بهتره !!!! حالا کسی نیس بگه که من نگفتم از کرمان چی تره ؟ گفتم چطوریه !!! فورا بحث نژادی راه میندازن ، اه! این مطلب رو از این وبلاگ کش رفتم و هرچند گفته کپی برداری نیاز به ذکر منبع نداره ، ولی من چون امانت دار خوبیم منبع رو ذکر کردم: دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: از جمعه که سر قرار قدیمیمون رفتیم همش دارم به این فکر می کنم که منظورم چی بود از نظری که دادم ؟ البته می دونم که اون این قدر حواسش به طرف بود و این قدر در عشق خودش به اون آدم غرق شده بود که حرفای من براش مثل لالایی بود که باهاش به راحتی می خوابید و رویاهای شیرین خودشو می دید ! ولی وقتی رو کرد به دوست سوممون و گفت چرا : همش نمی دونی ؟!!! تو هم مثل توتیا نظرت رو قطعی بگو . . . به همه نظریات احمقانه خودم شک کردم ! یعنی می شه با یه گزارش ده دقیقه ای از یه آدم و چند تا سوال و جواب سریع کسی رو چنان شناخت که راحت بگی تو باید این کار رو بکنی ؟! و هرچند بیشتر مشاورا هم همین نظر رو داشته اند ولی آیا این هم رایی توجیه کننده قضاوت عجولانه من بود؟ هنوز نمی دونم چه تصمیمی گرفته هر چند می تونم حدس بزنم که فعلا تصمیمی در کار نبوده !! ولی شاید هنوز وقت داشته باشم که حرفام رو پس بگیرم.... مشهد؟! عمرا برم ! حتی فکرشم نکن برم مشهد . . . این جمله اولی بود که بعد از دیدن نتیجه تقسیمات گفتم ! آن گاه کمی که از شوک دراومدم چند تا تلفن زدم : ۱ - الو طرح نیروی انسانی کرمان ؟ -بله - ..... ور ور ور .... ور ور ور ....... - خانم به ما که مربوط نمی شه باید زنگ بزنی وزارتخونه !!! ۲ -الو طرح نیروی انسانی مشهد ؟ - بله -..... ور ور ور .... ور ور ور ....... + من نمیام مشهد!! - پس چرا زدی ؟ - خوب مجبور بودم ۷ جا انتخاب کنم خوب ! - خوب به ما که مربوط نمی شه باید زنگ بزنی وزارتخونه خوب!!! ۳ -الو وزارتخونه -بله -لطفا طرح . . . -دینگ . . . دینگ . . . دینگ . . . تلفن سوم بارها تکرار می شود و جواب نمی دهد ! خود را با شرایط وفق می دهیم ! و عصر می رویم بیرون ، بعد از بازگشت : داداش کوچیکه (تلفنی ) : مشهد ؟ نه به درد نمی خوره بذار ۲ ماه دیگه دوباره . . . من : نمی دونم . . . . آخر شب داداش بزرگه ( تلفنی از مشهد ! ) : ببین اینجا این جوریه و اونجا اونجوریه و . . . . خلاصه بیا یه سر با هم روستاها رو ببینیم و . . . . من : آخه اگه بشه کرمان . . . . داداش : چرا نیای مشهد ؟!!! من : خوب آخه این جوری و اونجوری و . . . داداش : پس خبرشو بده بهم ! تصمیماتی با شور و مشورت گرفته شد و البته نه قطعی ! همین الآن یه اس ام اس از همکلاسی: سلام ببخشید دیروقته، گفته بودی خبرت کنم : من افتادم کرمان من : ممنون (جواب اس ام اس ) ولی داغ دلم بدجوری تازه شد : من : ماااااامااااان ! مرجان افتاده کرمااااااان ! مامان : فردا برو بپرس چرا تو رو نذاشتن کرمان ؟! من: هیچ وقت تو زندگیم اینجوری بلاتکلیف نبودم . شما بودید چه می کردید؟ قضاوته اشتباه نبود ، حرفه اثر خودش رو گذاشته بود ، اونم چه جور . . .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عمده
آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که
قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی
متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی
واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و
زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای
معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم
تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان
داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت
انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما
نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم
آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه
می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف
داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان
میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست
میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و
نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم
نرسد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





