ترم پنجم درس میکروب شناسی استاد پرویز . الف سن تخمین زده شده : حدود 75 سال
ویژگیهای اصلی : نظم خیلی خیلی خیلی زیاد ، حساسیتهای عجیب و غریب ، جدی در درس دادن ، شهرت در امتحانای خیلی سخت ، عشق به کار و تدریس .
خدا رحمتش کنه من که عاشق پیرمردا هستم ولی هیچ پیرمردی رو اینقدر دوست داشتنی نیافته بودم ، وقتی حرص می خورد این قدر بامزه می شد که هوس می کردم هی حرصش رو دربیارم ! البته نیاز به زحمت من نبود ، با وسواسی که اون روی نظم کلاسش داشت و بی نظمی بچه ها خود بخود این مهم اتفاق میفتاد : یکی از چیزایی که روش خیلی وسواس داشت چیدمان کلاس بود ! ، حالا فکر کن دانشجوی ترم پنج که امتحان علوم پایه داره و کلاس اومدنش زوریه ، باید جاش رو سر کلاس میکروب حفظ کنه ، همون جلسه اول تعداد صندلیهای هر ردیف رو با سرنشینانش ثبت می کرد و جلسات بعد ربع ساعت با بچه ها سر وکله می زد که همون جور بشینید !!! بچه ها هم که نقطه ضعفش دستشون اومده بود به عمد جابجا می نشستن تا وقت کلاس رو بگیرن ؛ از چیزای دیگه ای که روش حساس بود این بود که احدی نباید سر کلاس جزوه بنویسه یا صداش رو ضبط کنه ، و الحق هم جوری درس می داد که نیاز به هیچ کاری جز گوش دادن نباشه ، و لازم به توضیح نیست که چنین استادی غیبت بچه ها رو تاب نیاورده و در صورت وقوع غیبت فرد خاطی بدون تعارف خذف می شد . . .
همون طور که گفتم امتحاناش هم معروف بود به طوری که طی هر امتحان تقریبا تمام کتاب 400 صفحه ایش رو باید می نوشتیم به اضافه چند پرسش چهار گزینه ای ! خلاصه که امتحانش امتحان بود و اگر هم کسی به هر دلیل نمره قبولی رو کسب نمی کرد هیچ امیدی به التماس و گریه و زاری نبود ، یکی از بچه های ما که افتاده بود تا تهران هم رفت ولی بی فایده بود، و این باعث می شد که متاسفانه آه خیلی از بچه های ترم پنجی پشت سرش باشه ! سر امتحان حتما باید خودش حاضر می شد ، بنده خدا سنش سه برابر ما بود ولی از من یکی که خیلی پرانرژی تر بود ، این همه راه رو از تهران می کوبید میومد که مثلا 2 ساعت امتحان بگیره و بره! یادمه ترمی که به ما درس می داد اون قدر بدحال بود که اگه ماژیکش میفتاد و خم می شد برداره کبود می شد با این حال همیشه سر ساعت توی کلاس حاضر بود ! . . . خلاصه از درسی که داد تا یاد بگیریم و البته یاد نگرفتیم اگه بگذریم کلمه کلمه حرفاش حاصل تجربه هایی بود که بی دریغ در اختیارمون قرار می داد ، هنوز صداش تو گوشمه که دلسوزانه نصیحتمون می کرد تا دست از بازیگوشی برداریم و آدم شیم ! ولی همون موقع هم من فقط عاشقانه حرفاش رو گوش می دادم و لذت می بردم و به این فکر می کردم که یه آدم چقدر می تونه به کارش علاقه داشته باشه ، ولی موقع درس خوندن که می شد با خودم می گفتم خوب اون خیلی آدم مهمیه من که نمی خوام زندگیمو مثل اون وقف کارم کنم ، و تمام انگیزه ای که دکتر برای درس خوندن ایجاد کرده بود با همین توجیه از بین می رفت !!! به هر حال اون سال و سال بعد هم گذشت . . .
دو سال بعد شد استاد مینا هم اتاقی من ؛ من که بیمارستان می رفتم دیگه کمتر می دیدمش ولی دورادور خبر داشتم که بیماره و چقدرشکسته تر شده ، بچه ها جلوش جزوه می نویسن و صداش رو ضبط می کنن ، اشک توی چشماش جمع می شه و فقط می گه ننویس ! ولی دیگه توان برخورد نداره ! شایدم دوست داره ثبت بشه صداش و خاطره کلاسش ! یادمه وسطای ترم بود که با مینا عکس جدید و قدیمش رو مقایسه می کردیم و باورمون نمی شد که گذشت 2 سال از عمر بتونه با کسی این کار رو بکنه ! آخر هفته مینا گفت که استاد الف از پرواز جا مونده و نمیاد ، همون موقع مطمئن شدم که دیگه نخواهد آمد ، برای دکتر الف جا موندن از پرواز محاله ، مگر اینکه . . . هنوز دو هفته بعد و نوبت کلاس بعدی نشده بود که خبر دادن دکتر الف فوت کرده . . .
الآن درس میکروب بچه های دانشگاه ما رو یکی از شاگردان دکتر الف تدریس می کنه و از همون کتاب دکتر ، ولی میکروبی که ما شناختیم کجا و میکروبی که اینا می شناسن کجا . . .
پریروز یه پست گذاشتم - همین جوری - درباره انتقاد ، البته من روی پستای مربوط به نتایج هفتگی فکر زیاد می کنم ولی نتیجشو همین جوری خام خام می نویسم ! چرا که اغلب منتج شده از اتفاقات و یا خاطرات قبلی است ولی بنابر ملاحظاتی کامل منعکس نمی شه ، به هر حال گفتم شاید این موضوع انتقاد کمی توضیح بخواد ، و توضیح اینکه :
من و دوستان دانشگاهیم مدتیست که وبلاگی رو با هم می نویسیم ، توی این وبلاگ تنها شرط نویسندگی هم کلاسی بودن با ماست ، ولی عملا دوستان بعضی از بچه ها رو در جمعشون نمی پذیرن ! حالا چرا ؟ چون دوران دانشگاه هم با طرف نمی ساختن و البته همیشه و همه جا بین بچه ها حرفش و سخنش بود که این فلانی رفتارش یه جوریه و . . . حالا همین نظرات رو با انواع کنایات و استعارات به خود فرد هم منتقل می کردن ، ولی این دوستمون با تصور اینکه بچه ها از اول هم باهاش مشکل داشتن و عیب از خودشونه و این حرفا کوچک ترین ترتیب اثری در کار نمی داد ! حالا نتیجه این مقاومت ها این شد که کسی مثل خواهر من ، در اولین برخورد با این فرد ، در جشن فارغ التحصیلی ، می گه :این دکترتون خیلی خنده داره !!! این روزا وقتی برخوردایی رو که باهاش می شه می بینم با خودم فکر می کنم که شاید بچه ها واقعا خیرخواهانه انتقاد نمی کردن ولی پربیراه هم نمی گفتن و بد نبود اگه کمی تجدید نظر در رفتاراش می کرد ! هر چند قبول دارم که مورد قبول بعضی افراد قرار گرفتن نه کار آسونیه و نه ارزشی داره ولی گاهی حرفای خوبی با نیات نه چندان خوبی زده می شه و بردش رو کسی می کنه که این حرفا رو گلچین کنه و از اون در تنظیم رفتارهای اجتماعیش استفاده کنه ،
و کلا اینکه به نظر من همیشه کارسازترین انتقادات اونیه که از سوی یه فرد نه چندان دوست و البته بدون هیچ ملاحظه ای ارائه می شه ، که اگه بشه تحملش کرد از انتقادات ظریف ، محتاطانه و دوستانه بیشتر به کار میاد !
و در آخر اینکه : من صد در صد این حرف رو هم که انتفاد باید به روش مناسب گفته بشه تا واکنش منفی ایجاد نکنه ، قبول دارم ، ولی از آنجا که امروزه انتقاد دوستانه یافت می نشود ، گشته ایم ما !، توصیه می کنم از همان انتقادات دم دستی حد اکثر استفاده بشود !
آهان یه چیز دیگه هم می خواستم بگم و اون اینکه اینجا دو بحث جداگانه مطرحه : یکی جدی گرفتن انتقاد ، که برمی گرده به فرد منتقد چرا که گاهی فرد منتقد اندکی خطرناکه و نیازه که هر جور می شه از شرش خلاص شد ، خوب اینجا هیچ فرد عاقلی توصیه به پذیرش انتقاد نمی کنه ولی در نوع برخورد باید ویژگی های فردی رو هم که نظر می ده در نظر گرفت و تا اون رو وادار به انتقام !! نکنیم ، ولی بحث دوم پذیرفتن انتقاده که اینجا دیگه فرد منتقد مطرح نیست اون انتقادشه که باید مورد توجه باشه ! به هر حال من منظورم این بود که هر وقت انتقادی ازمون می شه یعنی یه جای کار می لنگه ، حالا اگه دنده عقب هم نمی گیریم یه ایست کامل رو دیگه می خواد . . .
امروز ظهر مهمون داشتیم الآنم مامان و زن دایی و مامان زن دایی دارن با هم گپ می زنن ، ولی خوب به من چه ! من دارم واسه خودم تو وب می چرخم ، آخه جام معلوم نشده و من ناراحتم ! بابا و دایی و پسر دایی و بابای زن دایی هم دارن فوتبال می بینن تیممون هم نیمه اول 5 تا گل خورده !!! من بازم ناراحتم ! یعنی به نظرتون نتیجه می شه 10 بر صفر ؟ !!! بابا و دایی هم ناراحتن ! تازه پسر دایی هم که یه جورایی شیرازیه بازم ناراحته !!! ورزشگاه نزدیک خونمونه سر و صداش اینجاها میاد همه مردم هم ناراحتن !!! اصلا چه روزیه امروز!
راستی عنوان وبلاگ عوض شد ! آخه روز اول قرار بود هر چی می خوام پیش خودم بمونه توش بنویسم ولی حالا که خیلی از دوستام آدرسش رو دارن و من هم چیزی توش ننوشتم به نظرم این اسم بیشتر بهش میاد !
بله ما به نتایج جالبی رسیدیم و آن اینکه " هیچ گاه نباید با انتقاداتی که ازمون می شه لجبازی کنیم " ،
یعنی چی ؟! یعنی گاهی انتقاداتی از ما می شه که زیاد خیرخواهانه به نظر
نمیاد ! یعنی ویژگیهای یک انتقاد سازنده رو نداره !، اغلب ما با دیدن چنین
انتقاداتی که معمولا هم هدفشون تخریب و تحقیر ماست ، فورا جبهه گرفته و لج
می کنیم ، ولی نباید فراموش کرد که این منتقد محترم اگه تونسته چنین
انتقادی بکنه پس کارای خطرناک تری هم می تونه بکنه ! نتیجه اینکه انتقاد
رو صرف نظر از اینکه با چه نیتی مطرح می شه جدی بگیریم و اگر منطقی به نظر می رسه بهش ترتیب اثر بدیم !
امروز ماجراها داشتیم با مامان و بابا ، از صبح 20 تا تلفن زدیم فقط برای انتخاب دو تا مرکز که تازه مسوولین امر می فرمایند ما خودمون انتخاب می کنیم و فرقی نداره شما کجاها رو زده باشید!!! حالا زنگ می زنی معاونت آموزشی شماره خانم ایکس رو می ده زنگ می زنی خانم ایکس شماره آقای ایگرگ رو می ده ، زنگ می زنی آقای ایگرک شماره معاونت آموزشی رو می ده ! و این یعنی دوره تسلسل بدخیم !!!
از مجموع صحبتها نتیجه این شد که احتمالا 1 ماه دیگر نیز بیکارم ، و این در حالی است که دوستانی که برای دانشگاه کرمان اعزام شده اند دیروز جاشون مشخص شده !!! گمونم مدت طرحم رو باید حسابی از نظم دانشگاه مشهد لذت ببرم ! تازه هر چی هم ازشون می پرسی می گن مطمئن باشین از کرمان بهتره !!!! حالا کسی نیس بگه که من نگفتم از کرمان چی تره ؟ گفتم چطوریه !!! فورا بحث نژادی راه میندازن ، اه!
این مطلب رو از این وبلاگ کش رفتم و هرچند گفته کپی برداری نیاز به ذکر منبع نداره ، ولی من چون امانت دار خوبیم منبع رو ذکر کردم:
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
از جمعه که سر قرار قدیمیمون رفتیم همش دارم به این فکر می کنم که منظورم چی بود از نظری که دادم ؟ البته می دونم که اون این قدر حواسش به طرف بود و این قدر در عشق خودش به اون آدم غرق شده بود که حرفای من براش مثل لالایی بود که باهاش به راحتی می خوابید و رویاهای شیرین خودشو می دید ! ولی وقتی رو کرد به دوست سوممون و گفت چرا : همش نمی دونی ؟!!! تو هم مثل توتیا نظرت رو قطعی بگو . . . به همه نظریات احمقانه خودم شک کردم ! یعنی می شه با یه گزارش ده دقیقه ای از یه آدم و چند تا سوال و جواب سریع کسی رو چنان شناخت که راحت بگی تو باید این کار رو بکنی ؟! و هرچند بیشتر مشاورا هم همین نظر رو داشته اند ولی آیا این هم رایی توجیه کننده قضاوت عجولانه من بود؟ هنوز نمی دونم چه تصمیمی گرفته هر چند می تونم حدس بزنم که فعلا تصمیمی در کار نبوده !! ولی شاید هنوز وقت داشته باشم که حرفام رو پس بگیرم....
مشهد؟!
عمرا برم !
حتی فکرشم نکن برم مشهد . . .
این جمله اولی بود که بعد از دیدن نتیجه تقسیمات گفتم ! آن گاه کمی که از شوک دراومدم چند تا تلفن زدم :
۱
- الو طرح نیروی انسانی کرمان ؟
-بله
- ..... ور ور ور .... ور ور ور .......
- خانم به ما که مربوط نمی شه باید زنگ بزنی وزارتخونه !!!
۲
-الو طرح نیروی انسانی مشهد ؟
- بله
-..... ور ور ور .... ور ور ور ....... + من نمیام مشهد!!
- پس چرا زدی ؟
- خوب مجبور بودم ۷ جا انتخاب کنم خوب !
- خوب به ما که مربوط نمی شه باید زنگ بزنی وزارتخونه خوب!!!
۳
-الو وزارتخونه
-بله
-لطفا طرح . . .
-دینگ . . . دینگ . . . دینگ . . .
تلفن سوم بارها تکرار می شود و جواب نمی دهد !
خود را با شرایط وفق می دهیم ! و عصر می رویم بیرون ، بعد از بازگشت :
داداش کوچیکه (تلفنی ) : مشهد ؟ نه به درد نمی خوره بذار ۲ ماه دیگه دوباره . . .
من : نمی دونم . . . .
آخر شب داداش بزرگه ( تلفنی از مشهد ! ) : ببین اینجا این جوریه و اونجا اونجوریه و . . . . خلاصه بیا یه سر با هم روستاها رو ببینیم و . . . .
من : آخه اگه بشه کرمان . . . .
داداش : چرا نیای مشهد ؟!!!
من : خوب آخه این جوری و اونجوری و . . .
داداش : پس خبرشو بده بهم !
تصمیماتی با شور و مشورت گرفته شد و البته نه قطعی !
همین الآن یه اس ام اس از همکلاسی: سلام ببخشید دیروقته، گفته بودی خبرت کنم : من افتادم کرمان
من : ممنون (جواب اس ام اس )
ولی داغ دلم بدجوری تازه شد :
من : ماااااامااااان ! مرجان افتاده کرمااااااان !
مامان : فردا برو بپرس چرا تو رو نذاشتن کرمان ؟!
من:![]()
هیچ وقت تو زندگیم اینجوری بلاتکلیف نبودم . شما بودید چه می کردید؟
قضاوته اشتباه نبود ، حرفه اثر خودش رو گذاشته بود ، اونم چه جور . . .
شاید هنوز زوده واسه قضاوت ، ولی گاهی اوقات حرفایی که می شنوی هیچ وقت یادت نمی ره و همیشه توی رابطه ات با طرف تاثیرش رو می ذاره ، چقدر خوبه یه کم حرفامون رو مزه مزه کنیم بویژه تو شرایطی که می دونیم حساسیتهایی وجود داره !
خوب اینم از 88/8/8 ، بالاخره اومد و رفت ، قرارمون هم برگزار شد اصلا فکرش رو هم نمی کردم این قدر بچه ها استقبال کنن ، من که نتونستم دوستامو پیدا کنم ولی دیروز آتنا بهم زنگ زد و گفت که خیلی از بچه ها میان ،قرار ساعت 4 بود ، فکر می کردم که جزو نفرات اولم ، وقتی بیست دقیقه به چهار رفتم پارک فقط یکی از بچه ها اومده بود ولی ساعت 4:20 که چند نفر دیگه هم اومدن و زنگ زدیم به بقیه فهمیدیم که خانم . . . و چند تا از بچه ها اون ور پارک صندلی چیدن و منتظرن علاوه بر ما یه گروه دیگه هم که فارغ التحصیل 84 بودن اومده بودن که ظاهرا به طور اتفاقی این قرار رو با معلم فیزیکمون گذاشته بودن به ما گفتن: شما کلاس ما نبودین که !! گفتم : نه ما فارغ التحصیل 79 هستیم گفتن : آخیییییی! گفتم : در واقع شما آخییییی ! به هر حال بچه ها زیاد از حضور اجنبی خرسند نبودن ، دبیرای هندسه و زیست شناسی و تاریخ هم اومده بودن و خلاصه جمعمون حسابی جمع شده بود که آقایان انتظامات فرمودن متفرق شوید چرا که تجمع بیش از سه نفر ممنوعه! بعد فرمودن ما الآن می تونستیم شماها رو ببریم کلانتری . . . عرض کردم زمان شاه هم حکومت نظامی نتیجه نداد یادتونه؟! ولی سرکار فرمودن باهاتون مودبانه!!! حرف زدیم دیگه طلبکار نشین!!! خلاصه ما که بیدی نبودیم به این بادا بلرزیم رفتیم هتل پارس و در آنجا تا توانستیم عکس و فیلم گرفتیم چند تا از بچه ها دفتر خاطرات قدیمیشون رو اورده بودن تا دوباره توش خاطره بنویسیم !!!! خانم معلم حضور - غیاب کرد و واقعا هم تو دفترش برا بچه هایی که نیومده بودن غیبت زد ! نمره هامون رو هم خوند!!! چه کارا می کنن ملتا ! بیشتر بچه ها ازدواج کرده بودن و بچه هم داشتن ، یکیشون که بچه دومش هم تو راه بود به من و دوتا دوستم گفت که شما توی مدرسه هم همیشه ته صندوق بودین !!!! - منظورش این بود که موقع خونه رفتن یا زنگ تفریح آخرین نفر کلاس رو ترک می کردین - حالا هم از همه عقبین ! گفتم ا... ریحانه چی پس ؟ اونم که با ما بود ! که البته اعتراض وارد نبود!!! چه چیزا می گن مردم ها ! مگه همه محکومن به اینکه مزدوج شن؟ولی کلا خوش گذشت خیلی ، اصلا فکر نمی کردم بعد این همه وقت بچه ها رو بشه شناخت ، ولی همه درست همون جور بودن با همون روحیه و همون رفتارای همیشگی ملیحه با شوخیاش و بهاره با یه عالمه انرژی ، فیروزه احساساتی ، معصومه ساکت و بیصدا ،پریما باوقار و خجالتی ، بی انصاف ازدواج کرده بود و من خبر نداشتم گفت شماره تون عوض شده بود خب!!! عاطفه یه کاغذ برداشته بود و شماره بچه ها رو یادداشت می کرد و جلو اسم هر کسی می نوشت که داره چکار می کنه ، بیشتر بچه ها یا فوق گرفته بودن یا دانشجوی دکترا بودن پزشکی ها و دندون ها هم اغلب دانشجوی تخصص باعث خجالته نه ؟! خوب باشه قول می دم منم تخصص بگیرم خب!
خلاصه که از همه خداحافظی که کردیم - البته قرار 99/9/9 رو هم گذاشتیم این بار توی مدرسه که بچه های 84 گفتن نه هتل پارس ، حالا آخرش نفهمیدم چی شد - داشتم می گفتم بعد خداحافظی و تشکر و به امید دیدار و اینا با آتنا و مارتا رفتیم سوپراستار آخه مارتا از وقتی رفته بود دانشگاه و فارغ التحصیل شده بود و . . همه اینا به ما شیرینی نداده بود خب ، خب ما گرسنمون بود خب ، خب شام می خواستیم خب ، به هر حال ما عادت داشتیم ، اون زمانا هم تفریحمون این بود که با هم قدم بزنیم و بعد هم سر از پیتزایی در بیاریم ! این بار ولی فرقش این بود که خودمون رو دعوت کردیم ! ولی خداییش جمع خصوصیمون بیشتر چسبید کلی خاطراتمون رو مرور کردیم و کلی هم رایزنی در مورد آینده و . . . حالا کم کم شاید بعضی چیزا رو بنویسم . فقط جمعمون ریحانه رو کم داشت ، گفتم خوب چرا نیومد ؟! آتنا با تعجب گفت همین یه ماه پیش کرمان بود ... خوب به من چه ؟! من که اون موقع نبودم !
خوش گذشت ولی ... بازم بگم ؟ خوش گذش... نگم خوب باشه نمی گم.
بقول بچه ها بعدن نوشت : می گم بنظرتون 13 آبان خبریه که از حالا حکومت نظامی شده ؟!! حتی فکرشم نمی کردم موج سبز مسوولین رو بترسونه !
یه وبلاگ هست که مدتیه می خونمش ، مطالبش طنزه و شدیدا آزارنده ! روزای اول می خوندم و کامنت هم می ذاشتم ولی وقتی دیدم نویسنده جنبشو نداره و خواننده های وبلاگش بدتر از اون ، دیگه شدم خواننده ساکت وبلاگ ، نمی دونم اصلا چرا می خونمش ولی . . . امروز بالاخره یه پست به درد بخور توش پیدا کردم ، یاد حرفی افتادم که چند روز پیش یکی از ناشران کتاب توی نمایشگاه بهم گفت : انتظار نداشته باش یه کتاب سرتاپاش برات مفید باشه اگه از یه کتاب 1000 صفحه ای یه خط به درد بخور هم پیدا کنی برات کافیه !!! به هر حال نویسنده وبلاگ مذکور این مطلب رو لینک داده بود تا از اون برای نوشتن طنز!!!!ش استفاده کنه ! این بار ناپرهیزی کردم و کامنت هم گذاشتم ، ولی لینکه برام خیلی جالب بود تعبیر و تفسیری عالی از پروژه سفرهای استانی.
- راستی شنیدم سفرهای استانی دور سوم فرهنگیه!!!!
پ.ن : خطاب به نویسنده وبلاگ مذکور : برادر من هر چی دوست داری بنویس گفتم که می خونم !
زیاد اهل استفاده از لوگو نیستم ، حقیقتش حوصله دردسر هم ندارم ! گاهی باید فقط تماشاچی بود ، این لوگو هم ( سمت راست وبلاگ ) فقط برای یه دعاست ، همین!
- اگه دوست داشتین لوگویی توی وبلاگتون بذارین ، این سایت لوگوهای خوبی داره .
یادش به خیر تقریبا 11 سال پیش بود تاریخ 77/7/7 که برنامه نیمرخ خداحافظی کرد با کلی سوز و گداز! اون موقع من سوم دبیرستان بودم یادمه این قسمتش رو ندیدم ولی تبلیغاتش رو خیلی دیده بودم ! روز بعد توی مدرسه بینش داشتیم اون سال بچه های ریاضی ساعت دوم بینش داشتن و ما ساعت سوم ، زنگ تفریح ریحانه که دوست صمیمی ما و عضو گروه چهار نفره مون بود اومد و گفت با خانم ... قرار گذاشتیم 88/8/8 پارک باغ ملی دور هم جمع شیم ! ما هم استقبال کردیم و ساعت بعد به خانم معلم !! گفتیم ما هم هستیم ! اون روز یادمه خانم . . . می گفت تا اون سال هنوز بازنشسته نشده و محاله یادش بره ! اون سال همه از همدیگه شماره تلفن گرفتیم و توی دفتر خاطرات همدیگه نوشتیم : امیدوارم تا 88/8/8 به همه آرزوهات رسیده باشی و تا 88/8/8 منو فراموش نکرده باشی و ... از این حرفا ، حالا 3 روز تا قرارمون مونده تلفن ها عوض شده موبایل سه تا دوست صمیمیم رو تا چند ماه قبل داشتم که چون تلفنم رو ری ست کردم از دستشون دادم ای میل بچه ها هم توی مدرسه موجوده ولی مدرسه جابجا شده و راستش من بلد نیستم برم !!! ، خلاصه که وقت زیادی ندارم تا همه دوستامو پیدا کنم و یادشون بیارم قرارو ولی . . . آخه حالا فرض کن این قرار نبود ما باید این قدر از هم دور شده باشیم ؟ آخرین باری که دوستای صمیمی ام رو دیدم 4 سال پیش توی یه اردو بود و آخرین باری که باهاشون تلفنی صحبت کردم 1/5 سال قبل بود موقعی که عروسی ریحانه بود و من سعی می کردم بیام کرمان تا بتونم شرکت کنم و آخرش هم نشد! حالا ریحانه کرجه و از بقیه هم هیچ خبری ندارم خلاصه که ...
اون موقع که این قرارو گذاشتیم فکر می کردم تا اون موقع یه عمره !! یه عمر 11 ساله ! ولی مثل برق و باد گذشت ... صرف نظر از اینکه دیداری صورت بگیره یا نه ، خوشحالم که این قرار گذاشته شد ، شاید تلنگری باشه که یادم بیاد این عمره که داره می گذره ، ماجرایی که درست مثل دیروز برام تازه اس مال 11 سال قبله یعنی یک هفتم عمر متوسط ما !!!
چند روز پیش داییم داشت خاطره ای رو تعریف می کرد که گفت : " .... معتاد بود ولی پسر خیلی خوبی بود ! " گفتم : خیلی خوب ؟ خواهرم گفت : مگه معتاد نمی تونه خوب باشه ! گفتم : چرا می تونه ، ولی نه خیلی! می تونه خوب باشه یه خوب معمولی !!!
بعد دیروز رفتم نمایشگاه کتاب ، یه کتاب دیدم درباره نحوه درمان معتادان ، گفتم شاید به دردم بخوره خریدم ، از بین کتابای دیگه هم که خریدم یکیش به طور اتفاقی درباره معتادان و مشکلات اجتماعی اونا بود ، شب هم که اومدم خونه یه برنامه از تلویزیون پخش می شد که نمی دونم فیلم بود یا سریال یا تله فیلم ! فقط داشت تمام سعیش رو می کرد که بگه اعتیاد جرم نیست بلکه یه بیماریه که باید درمان بشه و البته نه توسط گروه سنی نوجوان ! شرمنده شدم ! به عنوان یه پزشک که اینو بارها تو مخت فرو کردن و تازه خودت کتاب درمان اعتیاد می خری خیلی زشته که برای میزان خوب بودن افراد حد تعیین کنی ! اگه کسی از دید اطرافیانش خیلی خوبه یعنی خیلی خوبه دیگه ! کسی هم حق نداره هنوز ندیده قضاوت دیگه ای بکنه !!!
کلاغ و طوطی هر دو سیاه آفریده شدند ،
طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ، کلاغ به رضای خدا راضی شد .
اکنون طوطی در قفس است کلاغ آزاد !
حالا هر چی می خوای ساده و صادق باشی نمی ذارن که ! 2 ماهه توفیق اجباری داری استراحت می کنی ! چون ثبت نام طرح شده اینترنتی و 2 ماهی یه بار انجام می شه ، می ری دنبال نظام پزشکی می گن باید صبر کنی جای طرحت مشخص شه ، حالا خانم فلانی که کلی هم گل سرسبده همه جا ، بهت زنگ می زنه که شماره تلفن آقای ایکس رو می خوام ، آخه شنیدم که سربازی معافه و طرح هم نمی ره و دنبال نظام پزشکیشه ! منم برای یه کاری نظامم رو زودتر می خوام ، می خوام بهش زنگ بزنم ببینم چه جوری اقدام کرده ؟!!! البته من عجله ای ندارم شاید این 2-3 ماه استراحت رو لازم داشتم ولی چه احساسی داری که در سرزمینی زندگی می کنی که رسیدن حق آنهاست که نمی دوند و باقی ماجراها؟!!!
فکر کنم اینم یه مشخصه از تمدن عظیم ایرانی است که برای آب خوردن هم باید بند "پ" رو مو به مو اجرا کنی !
چند روز پیش به مامانم می گفتم دلم هوای مهمونیهای فامیلی کرده از اون مهمونیها که روز اول عید می گرفتیم و همه فامیل دور هم بودیم ، همونا که صبح بود تا آخر شب ، بعد ناهار که بزرگترا می خوابیدن ما بچه ها اول آتیش سوزوندنمون بود یا باید همه می ریختیم تو یه اتاق و هفت خبیث یا مرسی متشکرم و بی بی سلام و این چیزا بازی می کردیم یا می زدیم به خیابون و بیابون و خلاصه خوش بودیم به هر طریق ممکن فکرشو بکن وقتی می خواستیم خیلی خوش بگذره تو دو تا ماشین تقسیم می شدیم و درست وسط وسط بیابون نگه می داشتیم و آتیشی روشن می کردیم و وسطی و جیغ و داد و . . . ولی حالا فکرشو که می کنم نمی دونم چه لذتی داشت ؟! . . . مامان می گفت تو فکرشم که وقتی داداش بیاد فامیل رو دور هم جمع کنم و . . . گفتم من که نیستم جای منم خالی کنین .
دیروز داییم زحمتشو کشید البته نه همه فامیل ولی تا جایی که در دسترس بودن همه رو دعوت کرده بود ، فهمیدم که دیگه محاله مثل قدیما بشه الآن همه بزرگ شدن و همه اون بچه ها آدمای مهمی هستن! نصفشون که نمیان یعنی نیستن که بیان ، اونا هم که میان ناهار خورده و نخورده عذر خواهی می کنن و . . . خوب کار دارن دیگه یه جمعه است و یه عالمه کار عقب افتاده ! خوب البته ما هیچ کدوم دیگه بچه نیستیم دیگه ! هر کدوم یه گوشه می شینیم و حرفای مامان باباها رو گوش می دیم ، اگر خیلی اعتماد به نفس داشته باشیم خوب یه نظری هم می دیم دیگه ! حالا بچه ترا هم دیگه مثل اون زمانای ما آتیش نمی سوزونن خودشون با درس و مشق خودشون سرگرمن ، اوج شیطنتشون بازیهای کامپیوتریه!
بی خیال بازم خوبه همدیگه رو می بینیم گاهی !
اغلب چیزایی که تلاش می کنیم در طول زندگی کوتاهمون بدست بیاریم هیچ وقت مورد استفاده قرار نمی دیم ! حتی گاهی بدون هدف خاصی فقط تلاش می کنیم ، مال و منال که همیشه همین جور بوده ! کسایی رو می شناسم که هیچ وقت رضایت ندادن ثروت هنگفتشون رو خرج کنن ، در حالی که همیشه دست و پا گیرشون بوده ، ولی چیزی که جالبه اینکه این موضوع به آموخته هامون هم تعمیم داده می شه چندین ساله که درس می خونیم و کتاب می خونیم و سرچ می کنیم و خلاصه به هر طریقی اطلاعاتی کسب می کنیم . . . . تا توی یه جمع که نشستیم حرفی برای گفتن داشته باشیم و به عبارتی بتونیم سری تو سرا در بیاریم ! ولی دریغ از یه ذره توجه و به کارگیری درعمل ! به قول معروف همه کوزه گرایی هستیم که از کوزه شکسته آب می خوریم! شاید باید توی اهدافمون تجدید نظر کنیم هدفی که تا آخر راه همراهمون باشه و گمش نکنیم !!! و البته ارزش این رو داشته باشه که چند روزه عمر رو صرفش کنیم .
حامد کرزای تخلف در انتخابات را پذیرفت ، ما ماندیم و یک پیام شتابزده !![]()
این تیتر یکی از روزنامه های دیروز بود![]()
دیروز قطار تهران - کرمان از ریل خارج شد با این حوادث زمینی و هوایی دیگه هیچ راهی برای سفر ایمن وجود نداره می ترسم فردا اخبار بگه الاغ حامل مسافران از جاده خارج شد !!! به صرفه اینه تو خونه بشینی و اخبار کنترل جمعیت رو پیگیری کنی!!!
مهم نیست که چی میگه ! مهم اینه که کی می گه!!!
این برداشتیه که از بحثهای سیاسی این روزا دستگیرم شده
برای موفقیت آروم و بی سر و صدا کاری رو که می دونی درسته انجام بده ! کسانی که مورد تحسین دیگرانند لزوما کسایی نیستن که هارت و پورت داشتن !!! شاید طول بکشه ولی همیشه نتیجه درست سر جاشه!*
* : درسته که پراکنده اس ولی خودم می فهممش
آيا از محيط خود ناخرسند هستيد ؟
به ياد داشته باشيد كه شخص درستي هستيد كه در جاي درست ، درسي درست را در زماني درست مي آموزيد .
وقتي كه اين درس را فرا گرفتيد ، از اعماق زنگي ندا برخواهد خاست : " به جلو حركت كن " .
همه چيز در اطراف شما تغيير خواهد كرد و خود را در محيطي جديد خواهيد يافت .
لازمه بگم برگرفته از چه كتابي و نوشته كي ؟!!!
شما از بیمه چه برداشتی دارید ؟ ! می دونین من وقتی می گن بیمه یاد یه سری آگهی بازرگانی توی تلویزیون میفتم و کلی دفتر بیمه که باید توی درمانگاه تاریخ اعتبار و تاریخ ویزیت و این چیزا رو توش بنویسم یا اینکه با مریض سر و کله بزنم که چرا با دفتر یکی دیگه اومدی دکتر !!! خلاصه بیمه برای من یعنی کاغذ بازی و گیر دادن الکی ! حالا اینو بخونین :
يكي از اقواممون كه سابقه سرطان سينه و عمل جراحي را از چندين سال قبل داشته مدتي پيش مجددا
آمريكا عمل شد ، خودش جريان رو اين طور تعريف كرده :
" ۲۰ سال قبل كه براي ديدن برادرام به آمريكا رفته بودم همونجا بيمه شدم ، تا مدتي هزينه رو هم پرداخت مي كردم ولي بعد از برگشت به ايران كم كم يادم رفته بود ، اون روز دوباره براي مدتي پيش برادرام رفته بودم كه از اداره بيمه زنگ زدن و گفتن با من كار دارن، وقتي گوشي رو برداشتم برام توضيح دادن كه چون سن شما از ۶۵ سال گذشته ديگه نيازي به پرداخت حق بيمه نيست فقط كمي بدهي قبلي داريد و اگر پرداخت كنيد مادام العمر بيمه خواهيد شد ! ضمنا مدت زياديه كه چك آپ نشديد و بايد مراجعه كنيد . . . "
پس از مراجعه تشخيص داده مي شه كه بيماري در حال عوده و بايد مجددا عمل بشه عمل جراحي رايگان انجام مي شه و پس از اون بهش گفته بودن كه مي توني توي بيمارستان تحت نظر ما باشي مي توني هم بري خونه و اونجا با هزينه بيمه تحت مراقبت مداوم پرستاري باشي ، و از اونجايي كه اون بنده خدا هرچي باشه يه ايرانيه راه دوم رو انتخاب مي كنه و لازم به توضيح نيست كه هزينه نگهداري از خودش رو به خودش پرداخت مي كنه !!! . . .
خيلي خوبه آدم جايي زندگي كنه كه براي جون آدما ارزش قائلن ، نه؟!! به نظرم كسايي هم كه به فكر مهاجرت ميفتن چنين امكاناتي مد نظرشونه !!!
چند روز پيش با مامان داشتيم تو بازار مسگرها خريد مي كرديم يه آقاي مسني اومد و بعد از احوال پرسي گفت يه كتاب از من مي خريد ؟ گفتم چه كتابي ؟ ( فكر كردم شايد از اين كتاباي قديميه كه تجديد چاپ نشده و بدليل نياز مالي مي فروشنشون ! ) گفت : من شاعرم ، تا حالا ۵ تا كتاب چاپ كردم اين هم آخريشه داشتم كتابشو ورانداز مي كردم كه مامانم ازش پرسيد : شما دبيريد ؟ معلوم شد كه طرف دبير بازنشسته رياضيه و طبع شاعري هم داره ، می گفت کتابم دو بخشه بخش اولش نثر و نظم با همه، و قسمت دوم فقط نظمه ، گفتم حتما طرف گلستان و بوستان سعدي نوشته ! به هر حال با توجه به اينكه گفت دبير بوده و همكار مامانم ، كتابشو كه ۵۰۰۰ تومن بود خريدم . . .
ولي حالا كه كتابشو مي خونم مي بينم ۵ تا تك تومني هم نمي ارزيد ! نه نثرش نثره و نه نظمش نظم ، آخه كتاب نوشتن كه همين جوري نمي شه ! حاضرم شرط ببندم خودش هم تا حالا يه بار كتابش رو نخونده ، نمي دونم يعني وزارت ارشاد فقط روي مساله دار بودن كتابا حساسيت داره ؟ يه كم به محتوا اهميت نمي ده كه چنين كتابايي همين جور ديمي چاپ مي شه ؟
یادمه روزی که خوندن کتابای واسوانی رو شروع کردم به یکی از دوستام گفتم چندان اعتقادی بهش ندارم ، اون روز حتي فكرش رو هم نمي كردم كه اين كتابا اينقدر روم اثرگذار باشه ! هيچ وقت به كتابي وابسته نشده بودم ، برعكس فيلمايي كه ازشون خوشم مياد و سه باره و چهارباره مي بينمشون هيچ كتابي رو بيش از ۱ بار نمي خونم مگر اينكه شعر باشه ،
امروز ولي احساس كردم لازمه يه بار ديگه نگاهي به كتابش بندازم ، شايد هنوز ياد نگرفته بودم كه همه چيز رو به " او " بسپارم ، توي تاكسي كه نشستم يه نگاهي به بعضي مطالبش انداختم و سعي كردم تمام بار كوچك ولي سنگينم رو در محضرش به زمين بگذارم . . . الآن آروم ترم .
امروز صبح بعد از مرور اینترنت رفتم خوابیدم ساعت حدود ۶ بود و من فقط از روی عادت دراز کشیده بودم ! داشتم با خودم فکر می کردم که خواب چقدر چیز خوبیه ، تنها پناهگاه برای چیزایی که دوست نداری و اتفاقاتی که نمی خوای ببینی ! گاهی دوست نداری چیزی ببینی یا بشنوی ولی وقتی بیداری مجبوری !
فرض کنید با یکی از دوستانتون حرفتون شده هر دو حرفایی دارید که به نظر منطقی میاد ولی چون عصبانی هستید هر چی می گید کار خراب تر می شه !!! حالا اگر به جای هر حرفی بگید من خوابم میاد می خوابم بعدا حرف می زنیم شاید وقتی بیدار شدی حرفی که مجبور باشید بزنید نمونده باشه ! تو این فاصله شاید دیگران حرفایی زده باشن ولی آیا شنیدنش برای شما هم مفیده ؟!
گاهی هم . . . ، آره گاهی هم اتفاقاتی میفته که تحملش در بیداری خیلی سخته با خودت فکر می کنی کاش یه خواب بود و وقتی بیدار شدم همه چیز سر جاش بود اینجا هم اگه بشه و بتونی بر خودت مسلط بشی و یه چرت بزنی و فرض کنی هیچ اتفاقی نیفتاده حداقل خودت راحتی . . .
و اگر خسته اي شديدا و مي دوني كه براي اتفاقات اطرافت نمي توني كاري بكني ! حداقل مي توني بخوابي تا نبيني كه چطور اين اتفاقات ميفته ! اينجا خوابيدن شايد متهمت كنه به بيخيالي ولي ارزشش رو داره . . .
این جور جاها یه خواب کوچولو همه چیز رو حل می کنه! ولی گاهی در بطن همین حوادث ناگوار سرنوشتی شیرین رقم می خوره که حیفه چگونگی شکل گرفتنش رو نبینی تا وقتی هم که خوابی چیزی نمی تونی ببینی ، نه ؟! اینجاست که بین خواب و بیداری مردد باقی می مونی !
ولی حالا وضع فرق می کنه ! حالا مطمئنم می خوام بخوابم . . . حتي اگر وقتي بيدار شدم خيلي چيزا رو از دست داده باشم ! شب خوش . . .


